غبا ر تردید این روزها چه وزنی دارد

Saturday، November 07، 2009

So I fed up with matters which happen in a wrong way...

چند صباحیست بر آن شدم تا از منظر دیگه ای به دنیا نگاه کنم , منتها الان مشکل اینه که نمی دونم دقیقا" کدام منظر ویوش بیتره
پ.ن: حذف شد

Saturday، October 24، 2009

مرا فتاده دل از ره تو را چه اوفتادست

هراس من باری همه از مردن در سرزمینیست که مجبور باشی جلوی تمام آئینه هاش با خودت تمرین اسپیکینگ بکنی.
پ.ن1: با یک عالمه تاخیر و شرمندگی, هامان جان تولدت مبارک.
پ.ن 2: موزیک متن این مقطع یادگار دوست و سپیده رویا. آرش مچکریم.

Monday، October 19، 2009

I don't like to be a fashion victim

بعضی اوقات -که اخیرا" کم هم نیست - حسرت جواب دادن به بعضی حرفها یک جور ناجوری به دلم می ماند. گیریم که من آدم اهل مصالحه ای باشم و یک جور نسناسی هم اهل ملاحظه و مدارا یا نه اصلا" کمرو و خجالتی و نخواهم یا نتوانم خزعبل گویی بعضی آدمها را تو رویشان تف کنم, اما به جان عزیزتان اصلا" معناش این نیست که دلم نمی خواهد یکی دو تا چار وادرای اسیدی حوالتشان کنم یا نه اصلا" گیسشان را بگیرم از ریشه بکنم.نمونه اش این دخترک نا آندرتال آرایشگاه چی سر کوچه مان که به برکت نزدیکی راه و میمنت گشادی بنده, ماهی یکبار افتخار زیارتش را دارم و هر بار مجبورم به پیشنهادات گه انبارش (با اندکی لحن تمسخرآمیز) من باب اینکه ابروهام را بتراشم جاش خنجر بکشم یا نه موهام را از این قهوه ای های گهی که تازه مد شده و اسمش را گذاشتند عسلی !! رنگ بذارم یا اصلا" پیتاژ سیخ سیخی بکنم گوش بدهم که دست آخر چه بشود به فرمایش جناب انترش یکمی امروزی بشوم و آپدیت. و هربار هم که حالیش کنم نمی پسندم این چیزها را دفعه دیگر یک پیشنهاد دری وری دیگر بلغور کند بلکه اندکی به روزم کند.
پ.ن: با اینهمه ای کاش آب بودمی گر می توانستم آن باشم که دلخواه من است. محض خاطر شماها که بشورمتان

Wednesday، October 14، 2009

What am I lookin for

به هیچ کاری هم که نیاید به کار ترکاندن بغض من توی غروب یک روز تعطیل لعنتی که می آید
پ.ن: انگار کنی برخوردار شده باشم. می ترسم. زیاد

Sunday، October 11، 2009

دریاب دمی که با طرب می گذرد

یه عمری استرس کشیدیم که بد بخت نشیم خدای ناکرده اونوقتش یه روزی به خودمون اومدیم بدبخت همین استرس بودیم هر روز و هنوز.
پ.ن: اینو یه پیری گفت که سر یه چهار راه ایستاده بود.

Sunday، October 04، 2009

هردم از این باغ بری می رسد

آنوقت به طور مثال اینطورها می شود که ما سر صبح شنبه ای که خوابمان نا کامل است هنوز, توی تاکسی لمیده ایم و در حالت انزجار از اینکه رادیو روشن است و ما مجبوریم کل راه را که با ترافیک یحتمل یک ساعتی یا بیشتر می شود زرزرها و عربده ها و شامورتی بازی های این گوینده های ماتحت آونگ را تحمل کنیم , یکهو یارو یک تیتری بخواند از نمی دانم کدام روزنامه ورزشی کوفتی که ؛ دکتر الف. نون به سازمان تربیت بدنی : باید به ورزش کشتی اهمیت بیشتری بدهیم زیرا این ورزش باعث تقویت عواطف می شود !!!!
پ.ن: بنده عینا" نقل به مضمون کردم راجع به آنچه شنیدم در صحت و سلامت عقلی ؛ مستندات موجود نمی باشد حال تحقیق نیز.
پ.ن: فقط یادت باشه من کی گفتما !!!

Monday، September 28، 2009

مدرسیا وا شده

از هفته اول مهر بیزارم.الساعه هم می توانم صد دلیل برایش بسازم. همه اش به کنار دورترینش اینکه معنی اضطراب را اولین بار توی همین ایام بود که فهمیدم. البته آن وقت ها هنوز خیر امواتم این همه دانشمند نبودم که اسم حواس و حالاتم را بدانم خاطره اش هم یحتمل جز اولین رخدادهای ثبت شده مغزم باید باشد چون خیلی گنگ و دور یادم می آید. سه یا چهار ساله بودم. مادرم معلم بود. مدرسه ها تازه باز شده بود. مادرم شیفت بعد از ظهر بود. یک ظهر ابری پائیزی, آسمان گرفته خاکستریش یادم است و یک حوض بزرگ خالی که به اصطلاح بچگی هام به نظرم خیلی غول آمده بود ( غول در اینجا = عمیق )و نمی دانم قد من خیلی کوتاه بود یا قد درختهای کاج آن حیاط قدیمی و کهنه مهد کودک. از داخل ساختمان هیچ یادی ندارم. باقی یادم می شود کفش های زرد کتانیم که از کفش ملی با پدرم خریده بودیم ,که پارچه ای بود و بند می خورد و من محکم نگهشان داشته بودم و با خودم برده بودم توی ساختمان و آن حس نا خوشایند لعنتی که هیچ ازش نگفتم به مادر_ لابد فهمیده بودم بی فایدست و هر طور که باشد یک جوری وادارم می کنند که بمانم_ و ماندن آنجا تا بعد از ظهر که مادر بیاید.
خوشبختانه این وضعیت زیاد طول نکشید. دو یا سه روز بعدش مهد را به دلیل دوری راه عوض کردند اما تا مدتها یادش هر چند دور بود و کمرنگ,مشمئزم می کرد.

Thursday، September 24، 2009

حالیا دیرزمانیست آتش گلستان نشود

یک وقت می رسد که هر طور هم که حساب کنی می بینی فرصتش به کل از دست شده است .چنانکه دلشوره هاش تبدیل می شود به دل پیچه همانکه دکترها اسمش را می گذارند کولیت و آنچه مانده مالیخولیای پرسه در خیابان های شهر بیدار است که لابد یک روزی تو ازشان گذشته ای بی من.
پ.ن: بید بی ریشه رو شن باد می بره